دخترک تنهای شهرغربت

خداحافظ

خداحافظ
خداحافظ دوست من
عزيزم، تو در قلب مني
دوري و جدايي ناگزير
قول وصال بعدي را
مي دهد
خداحافظ دوست من
خداحافظ
بدون سخني، بدون گرفتن تو در آغوش
غم به دل راه مده
گره به ابرو نزن
در اين دنيا نه مرگ تازگي داره
و نه زندگي…
love
+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم فروردین 1390ساعت 19:45  توسط مهسا   | 

 آن دم که باران می بارید و قطره های آن بر روی گونه ام مینشست تو را یافتم!


تو همان قطره بارانی بودی که بر روی چشمانم نشستی ، قطره ای پر از محبت و عشق!

آن لحظه احساس کردم آن قطره ، قطره اشکم است که از چشمانم سرازیر شده !


اما آن یک قطره باران بود ، قطره بارانی که مرا عاشق کرد!


از آن لحظه هر زمان باران می بارید به زیر باران میرفتم بدون هیچ چتر و سرپناهی!


باران می بارید و من خیس خیس در زیر قطره هایش می نشستم تا دوباره تو را احساس کنم!


یک لحظه بغض گلویم را گرفت و قطره های اشک از چشمان سرازیر شد!


قطره های اشکی که بوی باران میداد !


گویا یکی از آن قطره های اشک ، همان قطره باران بود که در چشمانم نشسته بود!


احساس کردم چشمانم عاشق شده اند ، عاشق باران و لحظه های بارانی!


حس غریبی بود !


حسی که میگفت این قطره های اشک فرشته ایست که از آسمان بر گونه های من میریزد!


یک لحظه چشمانم را به آسمان دوختم ، در میان شاخه های درختی که در زیر آن ایستاده بودم تو

نشسته بودی و چشمان خیست را به من دوخته بودی!


تو بودی که اشک میریختی و قطره های اشکت همراه با باران بر گونه های من میریخت!


آری آن قطره از اشکهای تو بود نه از  قطره های باران!


آن زمان بود که عاشق باران شدم ، عاشق تو و لحظه های بارانی !

+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم فروردین 1390ساعت 18:55  توسط مهسا   | 

چقدر تنها مي شوم وقتي نمي گويي كه

دوستم داري!

ديروز هاي رفته ام را ورق زدم

پرم از عاشقانه هاي ناتمام

تمام روياهايم در كوچه پس كوچه هاي غرور گم شدند

و امروز

ياد تو

تنها ترنمي است،از تولد بي كسيم

...

غريبانه به زمزمه ي انتظار مي انديشم...


سال نو به همه دوستای خوبم تبریک عرض می کنم

+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم فروردین 1390ساعت 21:38  توسط مهسا  

http://badboy001.persiangig.com/maryam.gif
+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم فروردین 1390ساعت 21:37  توسط مهسا   | 

مرا به جرم سادگی طناب دار کرده اند        

حریم را شکسته اند مرا خراب کرده اند

دروغ و تهمت و ریا به انتها رسانده اند

در این جهان پرخطا مرا گناه کرده اند

چه اشتباه و ناروا مرا نشانه می کنند

چو لاشخور نشسته اند مرا طعام کرده اند

گناه من مگر چه بود؟چه اشتباه کرده ام؟

 که در جواب جرمشان مرا خطاب کرده اند

خدای حق مگر کجاست که خلق را نظر کند

چرا برای زندگی مرا شکار  کرده اند

به بارگاه کبریا قسم نبخشم این گنه

که در قضا و هم قدر بسی شتاب کرده اند

شود عیان حقیقتی و رو سیه شودکسی

همان که در کتاب حق ستم  حساب کرده اند...

+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم فروردین 1390ساعت 21:29  توسط مهسا  

بلندای شب یلدای من باش

طلوع روشن فردای من باش

ولی فردا خدا داند کجایی

همین حالا همین حالای من باش...

+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم فروردین 1390ساعت 13:10  توسط مهسا   | 

چگونه فراموش کنم تورا

چگونه فراموشت کنم تورا که از خرابه های بیکسی

به قصر سپید عشق هدایتم کردی

عاشقی بی قرار ویاری با وفا برای خویش ساختی

اهو بره ای شدی که دوستی گرگ را پذیرفتی

وبرای اشکهای او شانه هایت را ارزانی داشتی

وبا صداقت عاشقانه ات دلش را به دست اوردی

چگونه فراموشت کنم تورا که سالها در خیالم سایه ات را می دیدم

وتپش قلبت را حس میکردم وبه جستجوی یافتنت

به در گاه پروردگارم دعا میکردم که خدایا پس کی اورا خواهم یافت

چگونه فراموشت کنم تورا

که همزمان با تولدت در قلبم همه را فراموش کردم

برایم تمامی اسمها بیگانه شده اند وهمه خاطرات مردند

دستم را به تو میدهم قلبم را به تو میدهم فکرم را نیز به تو میدهم

بازوانم را به تو میبخشم ونگاهم ازان توست وشانه هایم که نپرس

دیگر با من غریبه اند وتمامی لحظات تورا میخواهند

وبرای عطر نفسهایت دلتنگی میکنند

چگونه فراموشت کنم تورا

که قلم سبزم را به تو هدیه کردم  که حتی نوشته هایت همرنگ نوشته هایم باشد

پیشتر ها سبز را نمی شناختم  بهتر بگویم با سبز رفاقتی نداشتم

سبز را باتو شناختم ودلم میخواهد به یاد تو همیشه سبز بنویسم

دلت را به من بده فکرت را به من بده

سرت را روی شانه هایم بگذار

وبگذار عطر کلماتت را میان هم قسمت کنیم...

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم فروردین 1390ساعت 13:7  توسط مهسا   |